کانون مهدویت یاسین

 

گفتند که میخانه شلوغ است سوی ساقی نرو؛
 
 گفتند که بتخانه خراب است سوی باغی برو؛
 
 گفتند شرابش مستی ات نمی دهد؛
 
 گفتند خمارش می شوی و هستی ات نمی دهد؛
 
 گفتند که می فروش نظر به سوی تو نمی کند؛ ساقی سرش شلوغ است رو به تو نمی کند؛
 
گفتند که می خوار و باده نوش او نشو؛
 
گفتند عاشق دو چشم و روی او نشو؛
 
گفتند بی مروت است ساقی، دو روزه می رود؛
 
گفتند بی عدالت است و جام می نمی دهد؛
 
گفتند دل نبند تو بی هوش دیدیش؛ تو مست بودی و در نوش دیدیش؛
 
گفتند او بت تو نیست تو بی راهه می روی؛
 
 گفتند که ره بسوی او نیست تو بیهوده می دوی
 
گفتم که دل به دو چشمش سپرده ام؛
 
گفتم که با وفاست، خودم روبروش خوانده ام؛
 
گفتم که مست و باده پرستش شدم کنون؛ دیوانه ی دل مستش شدم کنون؛ گفتم که می فروش گر همی نظر نکرد؛ گر ساقیش نگاه سوی قلب من نکرد؛
 
 او ساقی و من ریزه خواره جامشم؛
 
 او می فروش و من خراب و خمارشم؛
 
 گفتم می اش که نه روی ماهش شراب ما؛
 
 گفتم دو چشم ونگاهش خیال مدام ما؛
 
 گفتم دم درش خیمه زنم مست او شوم؛ از دور بنگرم و بت پرست او شوم؛
 
گفتم که پای دلش جامه می درم؛ شرب مدام می کنم و باده می خرم؛
 
گفتم که ماه و نگارم پیاله اش
 
گفتم که عالمی شده مجنون و واله اش
 
گفتم، مدام گفتم و از حال رفته ام؛ خوش آمدی کنون تو به رویای صادقانه ام؛
 
خوش آمدی بنشین باده ام بنوش؛ مستم کن از پیاله و جام می ام بنوش؛
 
 تا وقت هست تو نازت فزون نما؛ با هر نمازی دل ما لاله گون نما؛
 
 تا خواب هستم و رویایی ام هنوز؛ با يک نظر تو تمام مرا بسوز
 
 
 
به اميد خالص شدن و عاشق شدن همه ما
+ کانون مهدویت یاسین ; ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢۸
    پيام هاي ديگران ()   

 

من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانهء ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانهء دوست کجاست؟

 
فریدون مشیری
+ کانون مهدویت یاسین ; ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢۸
    پيام هاي ديگران ()   

 

آب اين رهگذر خسته جاري در خاک                          آسماني است که افتاده زماني بر خاک

آفتابي است که در خاطر شبها مانده                            بوسه نيمه تمامي که به لبها مانده

آب عکسي است که درچهره جام افتاده است                  آهوي تازه خرامي که به دام افتاده است

آب پيش از عطش خاک نمايان بوده است                     جوهر زخمي خودکار خدايان بوده است

آب بادي است که از ماه به مريخ وزيد                         در زمين خون شد و از پيکر تاريخ چکيد

آمد و آمد و آيينه چشم همه شد                                    عاقبت مايه شرمندگي علقمه شد

نخل ها نعره کشيدند که اينجا باغي است                       آه، در حافظه آب چه ظهر داغي است

ظهر بود و عطش فاجعه ياغي شده بود                        ماه دريا نفس قافله ساقي شده بود

ماه ساقي به حرمخانه خون آمده بود                            آتشي بود که از خيمه برون آمده بود

مشک هاي تهي خسته نگاهش کردند                           کودکان حرم آهسته نگاهش کردند

بر لبش تشنگي شرجي صد جام و سبوست                   آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

لشگر شام فغان کرد که سردار آمد                              بگريزيد که آن شير علمدار آمد

ساعتي رفت که از لشگريان خود انداخت                      نظري بر لب خشکيده آن رود انداخت

آه اي قافله سالار جوانمرد حسين                                آه اي ماه تماشايي شبگرد حسين

رود مي خواست تو با خاطر شادش برسي                    آب در چشم تو زل زد که به دتادش برسي

آب را ريختي و فصل شکوفايي بود                            خاک بر سر شدن آب تماشايي بود

آب آن روز نمي مرد و تقلا مي کرد                            جرمش اين بود که اسرار هويدا مي کرد

آب در سينه خود شعله آهي انداخت                             ماه ساقي به سوي خيمه نگاهي انداخت

ساقي آن روز سبوي همه را خالي کرد                        مشک بر شانه او گريه خوشحالي کرد

چه نجيبند غريبان که جدا مي مانند                              دست هايي که لب علقمه جا مي مانند

مشک آبي که چه لبهاست همه بيمارش                        هر کجا هست خدايا به سلامت دارش

آه اي قافله سالار جوانمرد حسين                                آه اي ماه تماشايي شبگرد حسين

مشک را بردي و صد زخم کبود آوردي                       و دو بازو که نه ، انگار دو رود آوردي

خيمه ها منتظر برق نگاهت بودند                               همه چلچله ها چشم به راهت بودند

تيغ هايي که به قصد تو هجوم آوردند                           همگي از همه سو پشت و پناهت بودند

عطش رود به فرمان تو جاري شده بود                        نخل هاي عطش آلوده سپاهت بودند

چه کمانها که به دنبال کمين مي گشتند                          تير ها در به در چشم سياهت بودند

کودکان حرم آن روز همه دانستند                               خيمه ها سوخته آتش آهت بودند

تيغ ها مثل هلال آمده بودند همه                                 زخم ها خيره به آن صورت ماهت بودند

تو به لب تشنگي تيغ محبت کردي                               آب هاي کف آن رود گواهت بودند

آب اين رهگذر خسته جاري در خاک                          آسماني است که افتاده زماني بر خاک

آب از آن روز دلي را به دوا شاد نکرد                        ياد باد آنکه ز ما وقت سفر ياد نکرد

آب از آن روز به خونخواهي جام آمده است                   آب زخمي است که از کوفه به شام آمده است    
+ کانون مهدویت یاسین ; ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٢۳
    پيام هاي ديگران ()   

 

به نام حضرت دوست            که هرچه داريم ازوست

 

نصفه شب از نيمه نيز گذشته است و خيال خواب بر چشمان سراسيمه ام عبور نمي کند

چه کنم که فصل ، فصل ديوانگيست

 

باز هم محرم آمد

 

آنهائي که لبهايشان با واژه عشق بيگانه است در اين فصل فرياد عشق و عاشقي سر مي دهند و نقش خط لب يار بر آب مي زنند.

 

سرشک باده ناب را بر مستي عاشقان محرم مي توان ديد

 

داستان روايت عاشقيست و ديوانگي .

مگر مي شود کربلا را شنيد و ديوانه نشد؟

 

اگر داستان کربلا را حاذق ترين داستان نويس نيز مي نگاشت باز هم نمي توانست نامي چون حر براي حر کربلا بگذارد.

 

کشتگان کربلا با دم مسيحائي مسيح نيز زنده نخواهند شد . چرا که فروشندگان سر و جان در بازار کربلا متاع مبايعه کرده را پس نمي گيرند . پس اي مسيح بر اينجا گذر نکن.

 

مگر مي شود کربلا را شنيد و ديوانه نشد.

 

علمدار عاشقيست عباس

عباس جان

 زيبائيت ارزاني آنها که عاشق  زيبائي اند ، کرامت و باب الحوائج بودنت ارزاني آنها که دلشان با کاسه گدائيشان همراه است ، قدرتت ارزاني آنها که عاشق قدرتند، اي پسر دو مادر

ميداني ديوانه چه هستم؟

مجنون آن مشت آب خالي کردنت بر آب فراتم . يادش ديوانه ام مي کند.شک ندارم که آن آب از شرم دیگر به فرات بازنگشت و به آسمان رفت.

رسم کرده ام که همواره به يادت اولين مشت آبي که براي رفع عطش پر از آب مي کنم تا لب دهان بياورم و لب را در حسرت آن مشت آب با ريختن آب بر زمين داغدارش کنم 

 

غلام معرفتت يا ابوالفضل

 

مگر مي شود طعنه عباس به آب فرات را ديد و ديوانه نشد.

چه رسمي را باب کرد ابوالفضل

ساقيان تشنه لب باشند و آرزوي تشنه لب مردن داشته باشند.

مگر مي شود کربلا را شنيد و ديوانه نشد؟

 

حسين جان

داستان وداع اصغرت  سيل بر گونه هايم جاري مي کند، علي اکبرت لالم مي کند ، قاسم که تهي ام مي کند و عباس که کمانم مي کندو بي طاقتم و روايت خودت که شهامت يادآوريش را نيز ندارم

اما ياد يک چيز ديوانه ام مي کند ، روحم در جسمم هروله مي کند و فرياد يا حسين سر مي دهد و اشک ديدگانم را خشک مي کند

امان از فرياد آخر

امان از فرياد هل من ناس ينصرني آخرت سردار

امان از فريادهاي آخر اين خانواده

هنوز فزت و رب الکعبه پدر به آخر نرسيده بود که هل من ناس ينصرني حسين گوش آسمان را کر کرد.

 

يا رسول الله  عجب سفارشي به امتت کردي و عجب امانت داري بودند اين جماعت

اين جماعت مهمانان سر سفره نمکدان شکنند.

 

قلم به اينجا که مي رسد ديگر نمي تواند بايستد . کمرش خم شده است و کاغذ از اشکش پريشان .

طاقت بياور قلم

مگر صحرا را نمي بيني

تازه آغاز داستان است مگر زينب را نمي بيني

برخيز که شرح زينب و آتشش باقيست چند خط ديگري دستان لرزان مرا ياري کن

 

زينب جان

داستان وداع عباست مرا ياد ديدگان کودکيت بر دستان بسته پدر در کوچه هاي مدينه مي اندازد، زجه هاي رقيه و دست به ديوار گرفتنش  ياد مادرت فاطمه را زنده مي کند ، داستان شهادت پسرانت ياد چشمان علي در هنگام غسل فاطمه را زنده مي کند، لحظه به لحظه جدائي ياران و دوستانت کر و کور و لالم مي کند اما اما اما

اما يک چيز

يک چيز ديوانه که چه گويم ، رسوايم مي کند

عقلم را براي هميشه زائل مي کند و روحم را از بدنم پرواز مي دهد

مي داني کدامين لحظه را مي گويم.

لحظه بوسه بر رگ هاي پاره را نمي گويم ، لحظه شرمساري از مرگ رقيه در اربعين را نمي گويم و لحظه پشت کردنت بر پیکران پسرانت در پیش چشمان حسین را نمی گویم.

مي داني کدامين لحظه را مي گويم؟
نگاه آخرت بر نگاه حسين پيش از نبرد آخر يار را مي گويم

شک ندارم که پيش از هر نمازت آن وداع را مرور مي کردي.

آه از هرچه وداع آخر است

 

حسين جان

اي برادر ابوالفضل

مي داني در خماري چه آرزوئي نفس مي کشم؟

در بين الحرمين زانو بزنم و دو پيمانه لب شکسته  خشک تر از لبانم که يکي از آن دو پيمانه دسته شکته نيز باشد بر دست بگيرم و به ياد و نام دو برادر بر هم بزنم و بر لبانم خشکم  بالا بکشم و از مست جرعه هاي خشکش عربده کشان نام شما دو برادر را فرياد بکشم و سرم را به روي پاهايتان بگذاريد و چشم در چشم شما با اين خرابه که دنيا خطابش مي کنند وداع کنم.

اي برادر عباس

از آرزويم تا آنجا که مربوط به اعمال من مي شود را که نمي دانم بشود يا نشود . بين الحرمين را نمي دانم ، پيمانه را نيز که نمي دانم و تشنگي را نيز نمي دانم

اما يک چيز را خوب مي دانم

آنقدر کرم داريد که پايان آرزويم را برآورده کنيد

پس به اميد ديدار

به اميد طلوع آفتاب غرب

شکسته ترين شاخه درخت تنهائي

+ کانون مهدویت یاسین ; ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/۱٧

 

کوه پرسيد ز رود 

زير ابن سقف کبود

راز ماندن در چيست؟

گفت در رفتن من

کوه پرسيد و من ؟

گفت: در ماندن تو

بلبلی گفت : و من؟

خنده ای کرد و گفت :

در غزلخوانی تو

آه از آن آبادی

که در آن کوه رود

رود مرداب شود

و در آن بلبل سرگشته سرش را به گريبان ببرد

و نخواند ديگر

من وتو بلبل و کوه و روديم

راز ماندن جز در خواندن من   ماندن تو    رفتن ياران سفر کرده يمان نيست         بدان

به ياد تمام شهدا و  بلبل خانواده شهدا ابوالفضل سپهر

 

+ کانون مهدویت یاسین ; ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱٢
    پيام هاي ديگران ()   

مهدی جان...

دلم گواه می دهد کسی ز راه می رسد

و کارو بار عشق را دوباره سکه می کند

 

 

امشب مهدی می آید.

امشب ستارگان آسمان به تماشای ستاره زمینی خواهند نشست.

سجده ستارگان آسمان بر ستاره ای که زمین را برای درخشش انتخاب کرده است، چه زیبا و غرور آفرین است برای زمینیان.

خورشید زین پس از زمین و ستاره درخشانش نور خواهد گرفت.

امشب دم مسیحایی عیسی می آید، چه می گویم مسیحا نفس تر  از مسیح می آید

مالک تبر ابراهیم باز برای شکستن بت ها می آید، عصای جادویی موسی پیش مهدی سر تعظیم فرود می آورد .

امشب خون به آسمان رفته علی اصغر به زمین باز می گردد، دعای پشت در فاطمه مستجاب می شود.

امشب تربت  فاطمه زائری تنها برای قبر تنهایش   پیدا می کند.

 امشب فریاد هل من ناس ینصرنی حسین لبیک گفته می شود.

ذکر زیر لب محمد در معراج، فزت و رب الکعبه علی، ناله های نیمه شب زینب و ان من یجیب زین العابدین می آید. ذوالفقار علی از نیام دوباره در می آید و سوار برذو الجنان پای بر عرصه خاکی می نهد.

سکان دار سفینه النجاه، حسین، فرشته عدالت در چهره یک انسان می آید.

زلیخا و زلیخائیان اگر بودند بی گمان به جای انگشت، سر از گردن خویش می بریدند.

امشب خدا باز می گوید: فتبارک لله احسن الخالقین.

 

امان از امشب

 

  تنهاترین میوه درخت خدا، محکوم به زندگی با انسان های گونه گون و رنگارنگ، مهدی می آید

خیبر کن جدیدی می آید                                                 تفسیر قرآن مجید می آید

بی گمان امشب فرشتگان خواهند فهمید که چرا می باید انسان را سجده کرد.

 

کعبه بی جهت دلهای عاشقان می آید مهدی جان رخ بنما تا بدان سو نماز عشق بر پا داریم . نماز عشق به جماعت برگزار نمی شود و اگر شود امام ندارد. در مسجد برگزار نمی شود که در بیابان اقامه می شود. با آب وضو گرفته نمی شود که با اشک چشم وضوی آن را می گیرند و تماما سجده عشق است، خواندنش به عربده می باشد و اتمام نماز یا سلام تو است یا سلام مرگ.

برومند بشریت با چه آتشی می آید                            حیف که به چه زمستانی می آید

 سقای عشق جدیدی می آید، این بار نه بی دست، بلکه با دو دست، نه با مشک سوراخ که با مجمر عشق با آبی عمر جاودانی.

ساقی ما را دریاب

 

تشنگان اگر احساس نیاز کنند با یک جام ساقی سیراب می شوند یا مهدی: من کشته آن دمم که ساقی گوید: یک جام دگر بگیر و من نتوانم

امشب خدا به هزاران دل با یک دل گره می اندازد.  گره کوری که هیچ انسانی  غیر از آن دل قادر به باز کردنش نیست.

خدایا مگر تو کریم نیستی؟ خود گره انداخته ای،  خود نیز باز کن. راستی از کجا معلوم شاید خدا با این کار هزاران گره را باز کرده است و ما بسته می بینیم.

مهدی جان به دنیای آلوده انسان ها خوش آمدی.

خورشید خواب یوسف بی گمان مهدی بود و ماه آن یوسف کنعان بود که از خورشید نور می گرفت.

ای آفتاب زندگانی ما بتاب، بر دل های سوخته از آفتاب عشق خود، بر سنگ مزار عاشقانت، بتاب ای عزیز فاطمه.

مهدی جان همه از زیبایی تو می گویند، اما من نمی خواهم تو را ببینم اصلا رویت را بپوشان و به دیدنم بیا.

اما عزیز فاطمه، با من از آرزوهایت بگو زیبایی وجودت را در پشت زیبایی ظاهرت پنهان کرده اند.

مردم می گویند: می آیی و انتقام زهرا را می گیری؟ اما پسر فاطمه هزار سال سکوت   کرده ای که یک انتقام بگیری. آن هم انتقام یک سیلی یا یک سر بریده. مگر مادرهای سیلی خورده شهر ما کمتر از زهرا بدبختی کشیده اند؟ پس انتقام آنها را چه کسی میگیرد؟ آنها هم منجی دیگری دارند. دایره آفرینش و هدف خلقت ما به خاطر یک خاندان است ؟ نه! نه! نه! نه!

مهدی جان تو می آیی تا انتقام تمام سیلی ها را بگیری، قباله همه فدک ها را پس بگیری، همدم نیمه شب هزاران زین العابدین شوی،  فرمانده لشگر هزاران حسین شوی و  غمخوار هزاران حسن.

 اما مهدی من از عمر و عاص و نهروانیان می ترسم  آقاجان تو که این قدر صبر کردی به خدا بگو  نسل نهروانیان را بکند و سپس تو را  ظاهر کند، مهدی جان من از ابن ملجم ها می ترسم، شمشیرشان را می بینم که به جای هزار درهم به هزار دلار آغشته کرده اند و بارها امتحان کرده اند و چه عالی جواب گرفته اند. شمشیری که فرق علی را می شکافد با تو چه خواهد کرد.

وقتی به اینجا می رسم دعا می کنم  ای کاش هرگز ظهور نکنی. خدایا! اصلا با تو ام !! این چه بازی ای است.

اما یوسف بی قیمت فاطمه تو آن قدرکرم داری که اگر بدانی با ظهورت یک انسان نجات می یابد دعای فرج می خوانی.

مهدی جان بسیاری از سربازان شطرنج روزگارت را کشته اند.آخر ای وزیر کی بازی   می کنی.

رخت را نمایان کرده ای و عاشقانت را مات کرده ای ـ تنها با خال رخت حریفان را دیوانه کرده ای ـ وزیرشان سرباز زندگی اشان را می زند و فیل ثروت را از صحنه برون می کند، اسب را می کشد و پا برهنه به بیابان می رود و از آفتاب عشقت رخش را باخته می بیند و با تاج پادشاه مات می شود و می میرد.

آیین عشق تو این است نه که ایراد از تو باشد.

شمع سوزان نه که سوزنده و سرکش باشد      قسمت آن است که پروانه در آتش باشد

یا بن الحسن، صفحه شطرنج روزگارمان خالی شده است، تاج پادشاهی را از سر              در آورده ایم و لحظه ای تا مات شدن باقی نمانده است و تنها در هوای این شعر نفس    می کشیم که:

مژده ای دل که مسیحی نفسی می آید            که زانفاس خوشش بوی کسی می آید

و باز هم منتظریم

 

به امید طلوع آفتاب غرب

شکسته ترین شاخه درخت تنهایی

 

+ کانون مهدویت یاسین ; ٦:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٢٧
    پيام هاي ديگران ()   

 

+ کانون مهدویت یاسین ; ٢:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٢/٦
    پيام هاي ديگران ()   

سر آغاز

 بی تو ای دوست دلم غرق بلا شد چه کنم       

        هستیم از همه سو رو به فنا شد چه کنم

 

 

هر روز مقدمه ای بر شب و هر شب مقدمه ای بر روز و ما سرگرم بازی خنک این دو موش سیاه و سفید که ریسمان زندگی را می جوند و کوتاه می کنند.(شریعتی)

 

صنما. سالهاست که نامت را می خوانیم و با عشقت شب سر بر بالین انتظارت می گذاریم .

شاید موش زمان ریسمان زندگی را بجود و گرد پیری بر رخسارمان جاری سازد اما تردید ندارم که هیچ جونده ای نخواهد توانست ریسمان عشقت را بجود.

 
 
نمی دانم چه خطابت کنم.( وای که چقدر کلمات در اینجا احساس ضعف می کنند) اما ا ی معشوق دل آواره ام   در روزگاری که از بدو تولد به اشتباه نامش را زندگی نامیده ایم و

 

        شیخ ما دیریست دیگر با چراغ     دیگر از انسان نمی گیرد سراغ 

 

تنها عشقت باعث ممد حیاتمان گردیده است.

کارو می گوید: بهترین همصحبت تو کسی است که ساعتها در کنارش بنشینی  بدون آنکه چیزی به یکدیگر بگوئید و هنگامی که رفت احساس کنی که بهترین همصحبت خود را از دست داده ای.

نمی دانم این چه حسی است که ندیده عاشقم کرده است و دیوانه وار احساس می کنم که بهترین معشوقم غایب است .

عجیب است

 اما احساس می کنم که پاک ترین عشقم تقدیم به نادیده ترین مخاطب گردیده است.

نادیده را باید با نادیده ها دید

 

با چشم دل دیدمت و از اعماق وجودم تو را عاشقانه خواستم به امید روزی که به آرزویت که دیوانه وار آرزویم می باشد برسیم.

ا

ما ای یوسف بی قیمت فاطمه.  ای که قلمرو پادشاهی ات به وسعت دلهای کهکشانی عاشقانی است که سلیمان آرزوی داشتن یک وجب از آن را دارد.

 

مهدی جان

 

بسیاری از سربازان صفحه شطرنج روزگارت را کشته اند. آخر ای وزیر کی بازی می کنی.

رخت را نمایان نکرده عاشقان را مات کرده ای.

 تنها با خال رخت حریفان را دیوانه کرده ای .

وزیرشان سرباز زندگی را می زند و فیل ثروت را از صحنه برون می کند و اسب را می کشد و پا برهنه به کویر عشقت می رود  و از آفتاب عشقت رخش را باخته می بیند و با تاج پادشاهی مات می شود و .....

 

چشم بر آسمان مکه ایم و زیر لب دعای فرجت را عاشقانه زمزمه می کنیم به امید تابيد نت ای آفتاب بی غروب دلهای عاشقان.

 

به امید طلوع آفتاب غرب

شکسته ترین شاخه درخت تنهائی

 

+ کانون مهدویت یاسین ; ٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٢/٦
    پيام هاي ديگران ()